ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
631
معجم البلدان ( فارسى )
آنجا را سنگ فرش كرد منصور « 1 » بود . روى چاه زمزم گنبدى است كه در ميان [ 943 ] مسجد الحرام است سمت دروازهء طواف كعبه . در خبر است كه ابراهيم پيامبر ( ع ) به هنگامى كه اسماعيل ( ع ) را در جاى كعبه نهاد و خود بازگشت ، هاجر فرياد زد تو ما را به چه كسى واگذاشتى ؟ گفت شما را به خدا سپردم . هاجر گفت : و او بس باشد و به نزد فرزند خود بازگشت تا آب ايشان تمام شد و شير مادر بخشكيد و مادر اندوهگين شد و بر فرزند خود بناليد . پس اسماعيل را در آن جايگاه رها كرده به بالاى كوه صفا رفت تا آبى بيابد يا شخصى را ببيند . پس هيچ كس و هيچ چيز نديد . پس خدا را بخواند و از او آب خواست و از كوه پايين آمده به طرف مروه رفت و همين كار را انجام داد . پس صداى درندگانى را شنيد و بر فرزند خود بترسيد . به طرف فرزند شتافت و فرزند را ديد كه در جستجوى آبى است كه از زمين زير گونهء او براى او جوشيده است . و برخى گفتهاند در زير پاى او جوشيده است و گويند آيين دويدن ميان صفا و مروه از اينجا آغاز شده است كه هاجر براى يافتن آب و از ترس درندگان ميان اين دو تپه مىدويد پس چون چشم هاجر به آب افتاد با خاك به دور آن ديوار كشيد تا آب هدر نرود . و اگر چنان نكرده بود چشمه روان مىگرديد . و از اين رو شاعرى چنين مىسرايد : و جعلت تبنى له الصّفايحا * لو تركته كان ماء سافحا « 2 » برخى از مردم اين داستان را انكار كرده گويند اسماعيل با كلنگ اين چاه را كنده و مثل ديگران براى بيرون آوردن آب كوشيده است . و الله اعلم . به هر حال اين چاه پيش از اسلام كنده شده بود . صفيه دختر عبد المطلب چنين مىسرايد : نحن حفرنا للحجيج زمزم * سقيا نبى اللّه فى المحرّم ركضته جبريل و لمّا يفطم « 3 » گويند : با مرور روزگار باد و باران و سيل زمزم را پر كرد و كور شد و هيچ اثرى از آن باقى نماند . محمد بن اسحاق در روايتى كه از على بن ابى طالب ( ع ) نقل مىكند آرد كه عبد المطّلب شبانگاهى كه در « حجر » « 4 » خوابيده بود در خواب مأمور شد كه چاه زمزم را بر آورد . او پرسيد زمزم چيست و در پاسخ شنيد آبى است كه نه خشك مىشود و نه ويران مىگردد و همهء حاجيان را سيراب مىكند . و آن از ميان گل و خون بيرون مىآيد آنجايى كه كلاغ طوقى زمين را نوك زند . بامدادان عبد المطلب با پسرش حارث بيرون آمدند كه هنوز پسرى جز او نداشت پس كلاغى را ديد كه بر زمينى ميان « نايله » و « اساف » نوك مىزند سپس عبد المطلب به كندن آنجا آغاز كرد تا به گل رسيد . سپس تكبير گفت پس قريش از او خواستند كه در آن آب شريك شوند و گفتند كه اين چاهى است كه نياى ما اسماعيل كنده و ما همه در آن شريك هستيم . عبد المطلب نپذيرفت . [ 944 ] پس دو طرف به داورى يك زن كاهن از اشراف كه از بنى سعد بود تن دادند . پس همگى سوار شده به شام رفتند . چون به ميان راه رسيدند آب همراه ايشان به پايان رسيد و همگى تن به مرگ دادند كه ناگهان از زير كفش عبد المطلب آبى جوشيدن گرفت و همه سيراب شدند و زنده ماندند و گفتند خدا به نفع تو داورى كرد و ما ديگر دادخواهى نخواهيم كرد زيرا همان كه تو را در اين بيابان خشك آب رساند زمزم را پديد آورده است و همگى به كار خويش بازگشتند . او زمزم را بازسازى كرد و در آنجا دو آهوى زرين و چند شمشير از قلع بيافت كه قبيلهء جرهم به هنگام بيرون شدن از مكه دفن كرده بودند . پس دو آهو را به درگاه كعبه استوار داشت و عبد المطلب آب رسانى زمزم را براى حاجيان بر عهده گرفت چنان كه حذيفه پسر غانم چنين مىسرايد : و ساقى الحجيج ثمّ للخير هاشم * و عبد مناف ذالك السيّد الفهر طوى زمزما عند المقام فأصبحت * سقايته فخرا على كلّ ذى فخر « 5 » خويلد پسر اسد پسر عبد العزّى شعرى دارد كه از آن چنين برمىآيد كه زمزم پيش از اسماعيل پيامبر نيز بوده است : اقول و ما قولى عليكم بسبّة * اليك ابن سلمى انت حافر زمزم حفيرة ابراهيم يوم ابن هاجر * و ركضة جبريل على عهد آدم « 6 » زمّزم [ ز م م ] با زاء دوم ساكن و ميم پايانين نام جايگاهى در خوزستان ، از بخشهاى جنديشاپور باشد و واژهاى عجمى است .
--> ( 1 ) . شايد منصور خليفهء دوم عباسى ( 136 - 158 ه ) . ( 2 ) . براى چشمه ديوار كشيد و اگر نكشيده بود آب چشمه روان مىگرديد . ( 3 ) . ما براى حاجيان چاه زمزم كنديم ، آبى است كه پيغمبر براى آنها فراهم كرده و با دستيارى جبرييل پديد آمده . ( 4 ) . قطعهء نيم دايرهاى كه در كنار خانهء كعبه با ديوارهاى جدا شده است . ( 5 ) . آب رسان حاجيان هاشم نيكخواه و عبد مناف سيد بزرگ ، زمزم را نزديك مقام [ ابراهيم ] به راه انداخت پس اين آبرسانى موجب فخر خانواده گرديد . ( 6 ) . مىگويم و اعتراضى بر شما ندارم كه اى ابن سلمى تو بر آورندهء زمزم هستى . چاهى كه ابراهيم در روز هاجر آن را بر آورده بود . روزى كه جبرييل دستيارى كرده و قربانى بياورد .